تبليغاتX
عشق واژه ای گم شده بین دنیایی از دروغ
"خدایا آنکه تورا دارد چه نداردو آنکه تو را ندارد چه دارد؟!!"
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد:
 
می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
 
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت.
 
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت.
 
تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.
 
نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت.
 
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.
 
وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!"
 
داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟!
 
گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!"
 
می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند.
نوشته شده توسط جواد درساعت 9:4| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
 چشم من میل غریبی واسه گریه داره امشب

                                                      از در و دیوار خونه بی تو غم می باره امشب

 نامه های عاشقونه همدم اشکای سردم

                                                      نیستی اما من هنوزم دنبال چشات می گردم

 غم و غصه یه دنیا توی قلبم پا می ذاره

                                                      وقتی که تو خاطراتت پرسه می زنم دوباره

 با صدای هق هق من می شکنه سکوت

                                                   به جز این اشکای حسرت هیشکی با من نمی مونه

 توی هر قطره ی اشکم می بینم از تو نشونی

                                                  اشکا فریاد می زنن کاش بیای پیشم بمونی

 رفتی اما توی اشکام تو همیشه موندگاری

                                                  همین اشکا مونده از تو واسه من یادگاری

نوشته شده توسط جواد درساعت 18:21| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
زمان به من اموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول

ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل

 خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي

 هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

نوشته شده توسط جواد درساعت 18:19| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386
جغد..................

جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه

زیر دیوار بلندی یک نفر جون میکنه

کی می دونه تو دل تاریکه شب چی می گذره

پای برده های شب حصیر زنجیره غمه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

من اسیرسایه های شب شدم

شب اسیر تور سرده اسمون

پا به پای سایه ها باید برم

همه شب به شهرجنون

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

چراغ ستاره ی من رو به خاموشی می ره

بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره

تاریکی باپنجه های سدش از راه می رسه

توی خاک سرده قلبم بذر کینه می کاره

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

مرغ شومی پشت دیوار دلم

خودش واین ورو اون ور می زنه

تورگهای خسته ی سرده تنم

ترس مردن داره پر پر می زنه

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

دلم از تاریکی ها خسته شده

همه ی در ها به روم بسته شده

نوشته شده توسط جواد درساعت 18:17| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
نوشته شده توسط جواد درساعت 21:28| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

چرا...........                                        

چرا وقتی که آدم تنها میشه

غم و غصش قد یک دنیا میشه

میره یک گوشه ی پنهون می شینه

اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر می زنه

غم می آد یواش یواش خونه ی دل در می زنه

یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار

غم تنهایی اسیرت می کنه

تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

میگن این دنبا دیگه مثل قدیما نمیشه

دل این آدما ز شت و دیگه زیبا نمیشه

اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه!!!!

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:26| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم

یا شبی چون اتش سوزان عشق در نهیب سینه خاموشت کنم

کاش از باغ خوش رویای تو کفتر اندیشه ام پر می گرفت

فارغ از اندیشه ی هجران و وصل

زندگی بی عشق از سر می گرفت

کاش احساس نیاز دیدنت

در وجودم چون وجودت دور بود

در دلم اتش نمی زد ان نگاه

کاش ان شب چشمانم کور بود

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:11| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم

یا شبی چون اتش سوزان عشق در نهیب سینه خاموشت کنم

کاش از باغ خوش رویای تو کفتر اندیشه ام پر می گرفت

فارغ از اندیشه ی هجران و وصل

زندگی بی عشق از سر می گرفت

کاش احساس نیاز دیدنت

در وجودم چون وجودت دور بود

در دلم اتش نمی زد ان نگاه

کاش ان شب چشمانم کور بود

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:11| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

تا به تو تکیه کردم پشتم و خالی کردی

تو رسم دل شکستنو بد جوری حالی کردی

بیا ببین چه هستم٬غمین و دل شکسته ام

کوه غرور بودم حالا به خاک نشستم

خیال می کردم تو برام پشتو پناهی

با این همه خستگی هام یه تکیه گاهی

چه ارزوهایی که بر تو بستم

بلور قلبمو به پات شکستم

دیگه امروز دیدنت خواب و خیاله

عشق تو رو دوباره داشتن حالا امید محاله

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:10| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
دارم از تو می نویسم که نگی دوست ندارم!!!

سلام به همه اونایی که به من لطف دارن

    از همتون معذرت می خوام که یه مدت این طرفا پیدام نبود

       بعد از حدوداً ۴ ماه دوباره وبلاگمو آپ کردم

         

نوشته شده توسط جواد درساعت 20:29| | لينك ثابت
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385
فقط به عشق یه نفر!!!

یادته گفتی بهم تا شقایق هست زندگی باید کرد

نیستی تا ببینی که شقایق هم مرد

 دیگه با چه چیزی  کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی به من اومدی سراغ من نرم و آهسته بیا

تا مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی تو

اومدم آهسته نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه

 خسته و   چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست  ماهی اگه دچار دریا باشه

آره تنها باشه

یار غم ها باشه

یادته میگفتی گاه گاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی ست

دل تنهایی تان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه

نیست که تازگی بده به این دل تنهایی من

پس کجاست اون قفس شقایقت؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم

تو خودت گفتی بهم

"بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق ترست"

نوشته شده توسط جواد درساعت 20:24| | لينك ثابت
جمعه بیست و هشتم مهر 1385
عشق يعنی يک بيابان بی کسی...!

قصه ی آن دختر را می دانی؟که ازخودش تنفرداشت که ازتمام دنیا تنفرداشت وفقط  يکنفررا دوست داشت دلداده اش را وبا او چنین گفته بود! اگر روزی قادربه دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد ** و چنین شدکه آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست ** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام  ** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت :  این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند؟ دلداده اش هم نا بینا بود و دختر قاطعانه جواب داد : قادر به همسری با او نیست ** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد هق هق کنان گفت : پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی *******

نوشته شده توسط جواد درساعت 12:21| | لينك ثابت
چهارشنبه نوزدهم مهر 1385
خيلی سخته

خيلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه ...

خيلی سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کنی ...

 

خيلی سخته که سالگرد آشنايی با عشقت رو بدون حضور خودش

جشن بگيری ...

خيلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اونی که فکر

می کنی به خاطرش زنده ای ...

خيلی سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکنی ، بعد بفهمی

دوست نداره ...

خيلی سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدی ، اما اون

بگه : ديگه نمی خوامت ...

خيلی سخته که دوسش داشته باشی ، اما نتونی باهاش بمونی ...

خيلی سخته که بخوای با آب خوردن بغضت رو بفرستی پايين ، اما

يه دفعه اشک از چشات جاری بشه ...

خيلی سخته که وقتی که رفتی تا با پول تو جيبی چند ماهت برای

تولدش کادو بخری با يکی ديگه ببينيش ...

خيلی سخته که بهت بگه دوست دارم ، اما بعداً متوجه بشی حرفش

يه (( ن )) کم داشته ...

خيلی سخته که کسی که تموم زندگيت رو به پاش ريختی ،

با بی رحمی تموم تو چشمت نگاه کنه و بگه : ديگه دوست ندارم ...

خيلی سخته که يه عمر با خيال يه نفر زندگی کنی ، اما وقتی فهميد

عاشقشی بره و پشت سرشم نگاه نکنه ...

خيلی سخته که دلت رو به کسی خوش کنی که

يه دلخوشی ديگه داره ...

خيلی سخته که وقتی بعد از کلی کلنجار رفتن با خودت ، می ری که

حرف دلتو بهش بگی ، با يه معذرت خواهی کوچيک بگه :

فعلاً سرم شلوغه ...

خيلی سخته که هميشه مجبور باشی سخت ترين چيزها رو

تحمل کنی ...

نوشته شده توسط جواد درساعت 19:45| | لينك ثابت
یکشنبه شانزدهم مهر 1385

اي كاش گل بودي و من از باغها ميچيدمت

 يا كه طلوعي بودي و از پنجره ميديدمت

اي كاش چشمانت ضريحي داشت چون رنگين كمان

هر وقت باران مي گرفت از دور مي بوسيدمت

نوشته شده توسط جواد درساعت 16:30| | لينك ثابت
یکشنبه دوم مهر 1385
نامه چارلی چاپلین به دخترش به حدی زیباست که هرچی بخونید از خوندن اون سیر نمی شوید(ارزش 10 بار خوندنو

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


Charlie Chaplin's MODERN TIMES

............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای
دور٬ بس

 

قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی

 

شنيدنی است‌:

 

 

 

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .

 



ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 


اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .

 


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

نوشته شده توسط جواد درساعت 22:7| | لينك ثابت
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
عکس خودم................(البته واسه 1 سال پیشه)

نوشته شده توسط جواد درساعت 20:51| | لينك ثابت
جمعه دهم شهریور 1385
به نام عاشقترین معشوق.....

اين روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه...............درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه

اين روزا  درد عاشقا  فقط غمه ند يد نه................مشکل بی ستاره ها يه کم ستاره چيدنه

اين روزا  کار ادما دلای پاک  و بردنه.................بعدش اونو گرفتن و به ديگری سپردنه

اين روزا  کار ادما  تو انتظار گذاشتنه.................ساده ترين بهونشون از هم خبر نداستنه

اين روزا سهم عاشقا غصه وبی وفايی.................جرم تمومشون فقط ........لذت اشناييه

اين روزاچشمای همه غرق نيازشبنمه.................روگونه هرعاشقی چندقطره بارون غمه

اين روزاعادت گلامرگ وبهونه کردنه...................کار چشای ادما دل رو ديوونه کردنه

اين روزا قصه هاهمش قصه دل سوزوندنه.............خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه

اين روزا  فرصت  دلا برای عاشقی  کمه.............زخمای بی ستاره ها تشنه ياس مرهمه

اين روزا  درد ادما  فقط  غمه  بی  کسيه........زندگيشون حاصلی از حسرت و دل واپسيه

اين روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدن....................ارزوی شقايقا يه شب کبوتر شدنه

 

نوشته شده توسط جواد درساعت 12:6| | لينك ثابت
جمعه دهم شهریور 1385
.............................

 دریای ابی احساس شد ه طوفانی   و تیره               دل بیقرار ساحل داره از  غصه  میمیره

 دل اسمون تو شبها شده صاف و بی ستاره               دیگه قلب  مهربونش یار عاشقی  نداره

 اشکی از شکایت دل روی گونه های یاسه              چشای بارونی یاس دل شب رو میشناسه

 دل  اسمون شادی  غصه دار ه  و شکسته              شاکی ازابرای تیره خیلی غمگینه و خسته

 اسمون عشق  و شادی  طاقت  ستم  نداره              چشای قشنگ و نازش غم گرفته و میباره

 اشک اسمون  میباره از  دل  ابرای  تیره               رو  دل زمین تشنه که سراغش و میگیره

 دیگه  توی این زمونه  نغمه های عاشقونه               شده  بی صدا  و حتی نداریم ازش نشونه

 شده رسم این زمونه  که  دلا وفا  ندارن                 حتی لاله های عاشق کاری  با  وفا ندارن

 وقتی سهم لاله حتی از یه عشق ابی اینه                توی  اوج  نا  امیدی  ارزوم  فقط  همینه

 ارزومه با تو موندن ارزومه  بیتو  مردن                ارزومه  با تو  تنها  شعر موندنو سرودن

من میخوام که با تو باشم ساده اما عاشقونه               بمونم  تو قلب پاکت بی  صدا و بی بهونه

 توی  قلب  ابی عشق ما  کنار  هم  بمونیم               با وفای   گل  مریم غزل عشق  و بخونیم

نوشته شده توسط جواد درساعت 11:56| | لينك ثابت
جمعه دهم شهریور 1385
چه جور دلت اومد............
 

چه جور  دلت  اومد بری گریه که سهم من نبود

قصه  که از سر نمی شد با یکی بود یکی  نبود

چه   جوری  باورم بشه رفتن تو تنگ   غروب

چه جوری اخه سررسید فرصت اونروزای خوب

به  خدا  باورم  نشد  وقتی  که  نشناختی  من و

تو چنگ دیو گریه ها  واسه چی  انداختی  من و

از شب   پر پر   زدنم   چطور  تونستی  بگذری

من  که  غریبه  نبودم  چه  جور  دلت اومد بری

گفتی   به  من  تو ام  برو  یه  قصه  تازه  بگو

گفتی  به  من راهی بشو تو جاده های  پیش رو

اخه  بگو  منو  به  کی  سپردی  وقت  بی کسی

چرا  نخواستی   بمونی   به  داد  اشکام  برسی

با یکی بود یکی نبود  قصه که  از  سر  نمیشه

هیچ کس اخه به غیر تو  دردامو  از  بر  نمیشه

نوشته شده توسط جواد درساعت 11:50| | لينك ثابت
جمعه دهم شهریور 1385
..........................
روزی  که دستای باد شونه  گل رو لرزوند  هق هق غنچه گل بغض دلم رو ميشکوند

وقتی  لباس  سرخش  تو دست  باد رها شد اشکای   حسرت من شبنم رو  گلا شد

ديدن  اون  گل سرخ باز  دل ديوونه کرد  نهر کوچيکه  اشکو  تبديل  به  رود خونه کرد

 چه  تلخ بود اون روزی که  بچگی سرنوشت لج کردو با خنجرش به روی قلبم نوشت

برای  سنگ قبرت   به دنبال  واژه  هاش  زيادی زحمت نکش تا  ميتونی   ساده باش

قاصدکا    هراسون   برام  خبر  اوردن  خبر  از  يه    جدايی   از   يه  سفر  اوردن......

 لحظه ای   که   رسيدم  نگاه   تو  به  در  بود  چشمای اسمونيت   مثل يه دریا تر بود

وقتی   چشات   غروب کرد   تو يک صبح بهاری دفتر  شعر  تو شد   برام يه  يادگاری

به  روی سنگ قبرت   فقط  يه نقطه چين بود دليل سادگيتم  شايد  فقط همين  بود

رو    نقطه   چين  قلبت   اين جمله  رو  نوشتم  قربونيه  يه بازی  بازيه  سرنوشتم ...

امر وز    که   باز  دوباره مرگ  گلی رو ديدم  برای يادگاری   غنچه  اون   رو  چيدم....

دفتر  شعرای  تو بستر  غنچه ها شد  شعرای   اسمونيت  پر   از   عطر   گلا   بود...

نوشته شده توسط جواد درساعت 11:46| | لينك ثابت
جمعه دهم شهریور 1385
تنهایی...!!!...!!!....

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن

 نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم

در انتظار خواهم گريست و انتظار

 

نوشته شده توسط جواد درساعت 11:36| | لينك ثابت
یکشنبه پنجم شهریور 1385
کاش می شد..

کاش می شد

 کاش میشد خالی از تشویش شد

برگ سبز تحفه درویش شد

کاش تا دل میگرفت و می شکست

عشق می آمد کنارش می نشست

کاش من هم یک قناری می شدم

در تب آواز جاری می شدم

بال در بال کبوتر می زدم

آن طرف تر ها کمی سر می زدم

با قـناری ها غزل خوان می شدم

پشت هر آواز پنهان می شدم

نوشته شده توسط جواد درساعت 11:17| | لينك ثابت
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385
برای این که وبلاگم از یکنواختی در بیاد چندتا آهنگ غم برای دانلود گذاشتم
فرشاد (عشق یعنی شکستن)

فرخ و علی سالار (باورم نمیشه)

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:32| | لينك ثابت
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
امااز تو نبريدم !
 

وقتي دستام خالي باشه                وقتي باشم عاشق تو

غير دل چيزي ندارم                         كه بدونم لايق تو

دلمو از مال دنيا                              به تو هديه داده بودم

با تموم بي پناهي                          به تو تكيه داده بودم

هر بلايي سرم اومد                       همه زجري كه كشيدم

همه رو به جون خريدم                   امااز تو نبريدم !

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:59| | لينك ثابت
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
رفت...

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

ساقه سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

با غم هجرش مدارا می کنم

گرچه برزخمم نمک پاشید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بی مروت گریه ام را دید و رفت...

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:57| | لينك ثابت
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385
شب تار.....

دیگه از خستگیام خسته شدم

دیگه از بستگیام  بسته  شدم            میزنم تیغ به بند بستگی

                                              مگه آزاد بشم زخستگی       

بسه تنهایی دیگه  توی  قفس

بسه این قفس  بدون هم نفس

دیگه  بسه   تشنگی  بدون   آب         خوردن  فریب  و  نیرنگ   سراب

واسه هرکی دل من   تنگ  میشه         تا میفهمه دلش از سنگ میشه

دوستی از روی زمین پاک میشه         مردی و  مردونگی خاک  میشه 

هرکی فکر خودشه تو این زمون          تو نخ   آب یخ و گرمی نون

باید حرف دلمو گوش کنم

همه  دنیا رو  فراموش  کنم

دستمو   بلند  کنم   به  آسمون

خودمو   رها  کنم   از   این  و اون

دلمو جدا کنم از آدما       سینمو پر کنم  از  یاد خدا

دیگه بسه دیگه بسه  انتظار       ابر رحمت  به سر دنیا  ببار

شب تار    شب تار      شب تار            آسمون ! خورشید بردار و بیا

نوشته شده توسط جواد درساعت 21:54| | لينك ثابت
یکشنبه پانزدهم مرداد 1385

قاصدک! هان چه خبر آوردی؟

   از کجا وز که خبر آوردی؟

     خوش خبر باشی ...اما،اما

                        گرد بام و در من

                                       بی ثمر می گردی

                  انتظار خبری نیست مرا

                          نه ز یاری نه ز دیارو دیاری

                     برو آنجا که تو را منتظرند.

            قاصدک!

                           در دل من همه کورند و کرند

          دست بردار از این در وطن خویش غریب

                           قاصد تجربه های همه تلخ

                                         با دلم می گوید

                             که دروغی تو دروغ،که فریبی تو فریب.
نوشته شده توسط جواد درساعت 14:22| | لينك ثابت
جمعه ششم مرداد 1385
خيال نمي كردم...

آه اي دل غمگين ، كه به اين روز فكندت؟

فرياد كه ازياد برفت آن همه پندت .

 

اي مرغك سرگشته ، كدامين هوس آموز

بي بال و پرت ديد و چنين بست به بندت؟

 

اي آهوي تنهاي گريزان پريشان

خون مي چكد از حلقه ي پيچان كمندت .

 

اي جام به هم ريخته ، صد بار نگفتم

با سنگدلان يار مشو مي شكنندت .

 

آه ، اي دل آزرده ، در اين هستي كوتاه

آتش به سرم مي رود از آه بلندت .

 

جان در صدف شعر ، گهر كردي و گفتي

صاحب نظرانند ، پشيزي بخرندت .

 

ارزان تر از هيچ گرفتند و گذشتند

امروز ندانم كه فروشند به چندت؟

نوشته شده توسط جواد درساعت 12:39| | لينك ثابت
جمعه ششم مرداد 1385
ماه من غصه نخور....

ماه من غصه نخور، زندگي جذر و مد داره

دنيامون يه عالمه ، آدم خوب و بد داره

 

 

ماه من غصه نخور همه كه دشمن نميشن

همه كه پر ترك مثل من و تونميشن

 

 

ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه

خيلي كم پيدا ميشه كسي رو حرفش بمونه

 

ماه من غصه نخور، گريه پناه آدماس

تر و تازهموندن گل،مال اشك شبنماس

 

ماه من غصه نخور،زندگي خوب داره وزشت

خداروچه ديدي شايد فردامون  باشه  بهشت

 

ماه من غصه نخور، پنجره مون بازه هنوز

باغچه مون غرق گلاي عاشق ناز هنوز

 

ماه من غصه نخور باز فصل سيب ميشه

ميدونم گاهي آدم تو وطنش غريب ميشه

 

ماه من غصه نخور، ماها كه تب نميكنن

ماها كه از آدم كمك طلب نمي كنن

 

 

ماه من غصه نخور، شمدونيا صورتي ان

دلايي كه بشكنن، جون عاشقن قيمتي ان

 

 

ماه من غصه نخور، سبك ميشي بارون بياد

توي عاشقي نبايد ترسيد از كم و زياد

 

 

ماه من غصه نخور، خاطره هامون كودكن

توي اين قصه دلا يه وقتي عروسكن

 

ماه من غصه نخور، بازي زمين خوردن داره

كار دنيا همينه ، تولد و مردن داره

 

 

ماه من غصه نخور، تاب بازي افتادن داره

زندگي شكستن و دوباره دل دادن داره

 

 

ماه من غصه نخور، گلا ميان عيادتت

به نتيجه ميرسه آخر يه روز عبادتت

 

ماه من غصه نخئر ، خيليا تنهان مثل تو

خيليا با زخماي عاشقي آشنان، مثل تو

 

ماه من غصه نخور، زندگي بي غم نميشه

اوني كه غصه نداشته با شه آدم نميشه

ماه من غصه نخور، حافظ واست وا ميكنم

شعراشو ميخونم و تورو مداوا ميكنم

 

 

ماه من غصه نخور، دنيا رو بسپار به خدا

هر دومون دعا كنيم، توهم جدا، منم جدا

نوشته شده توسط جواد درساعت 12:36| | لينك ثابت
جمعه ششم مرداد 1385
من واسه تو خیلی کمم.......

منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون

دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون

 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش

با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم

بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی

من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی

این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه

قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه

همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم

تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم

من واسه تو خیلی کمم

 

نوشته شده توسط جواد درساعت 12:31| | لينك ثابت